تبليغاتX
توکا

توکا

در تاکسی نشسته ام.به تقاطع معلم و حسین آباد که می رسیم،صدایی از صندلی عقب توجهم را جلب می کند:" نچ نچ نچ.........اونجا رو نگاه....دیگه همه رو کنده،اومده بیرون.خجالتم نمی کشن اینا......ببین چه وضعی داره آخه!!!! "

حتی حوصله ندارم سر برگردانم تا دختر مورد نظر را نگاه کنم و داوری کنم که آیا حق با آقاست یا نه.در همین حین راننده وارد بحث می شود:"آخه اینا می گن وقتی روزه داری،باید چشم و گوش ات هم روزه باشه.دیگه فکر غیر از ماه رمضون رو نمی کنن."

-"نه آقا،اصن بحث اینا نیست،ببخشیدا،ولی مال ٍ خوب رو باید نگاه کرد"!!!!!!!!!!!!



موضوع بالا اصلن طرح داستانی نیست و عین واقعیت است.راجع به انگیزه ی چنین پوشش هایی حرفی نمی زنم و درباره ی برداشت های دیگر نیز داوری را به شما واگذار می کنم.تنها یک نکته که برای من از طریق استقرا اثبات گشته،آن است که در قریب به تمام موارد،تنها دلیل بد و بیراه گفتن به دختر هایی با حجاب غیر متعارف،نه برطرف کردن این مشکل،بلکه تنها و تنها داشتن توجیه قابل قبولی برای ادامه ی چشم چرانی است.

والسلام

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 19:42 با دستان رضا|

یکی از عباراتی که جدیدن بسیار ازش متنفر شده ام ، این   تحولات منطقه   است!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 20:26 با دستان رضا|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 12:44 با دستان رضا|

بی جهت اصرار می کنم،

وقتی این دفتر

بوی جوهرهای کلمه نشده می دهد.

.............

تو به کلام نمی آیی.

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 0:15 با دستان رضا|

فرزند جنگ های گذشته ام من

خسته از به دوش کشیدن بار غنایم

و دلتنگ بوی پریده از زمین ام

اگر زمزمه های زیر لب تو

و شعرهای نگفته ام نبود

کوله را بر زمین می گذاشتم.

                                                         89.7.6

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 1:2 با دستان رضا|

من موندم اين مردم چه اصراري دارند كه اين جمله رو ادا كنند . خب برادر من ، خواهر من،اصلا شوهر دختر عمه ي من،آخه مثلا فارسي شو بگي، به جايي بر مي خوره؟

خب تو كه بلد نيستي ، نگو آقا ، جان من نگو!

دقيقا هر چيزي (از فاطمتن گرفته تا خوردن نصفه ي اول جمله) مي گن(جالب اينه كه هيچكس به آرنج اش هم نيست) غير از :

رحم الله من يقراء فاتحه مع الصلوات!



پ.ن: همه چي آرومه،به جان خودم!

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:37 با دستان رضا|

آن قدر

از زنگ زدن قورباغه ها* خواندیم

که دیگر نیامدی،

خزه های روی پشت بام سوختند

و ناودان،روزه ی سکوت گرفت.

بارها نام تو را باریدیم

تا بیایی،

بر گونه ای بنشینی

و خیسی اش به شعرمان بیاید،

نیامدی و کاغذهایمان سوخت.

حالا قورباغه ها زنگ خانه مان را زده اند و می گویند:

"شما شعر نگویید

خودمان صدایش می زنیم

بلکه از خر شیطان

                         پایین بیاید."

                                                                 ۱۳۸۹/۵/۲۷

 

* : برگرفته از شعری از اکبر اکسیر که در جایی از آن می گوید:

"...این جا قورباغه ها هم زنگ می زنند..." 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:9 با دستان رضا|

تنها تو نیستی

.

.

.

همه تنهاییم...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 1:55 با دستان رضا|

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود                              ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

یعنی: حافظ به اراده ی خود لباس درویشی آلوده به شراب را نپوشید/

ای زاهد پرهیزکار! ما را ببخش!

اکثر ما اگر کتابهای فارسی دوران تحصیلی خود را ورق بزنیم،به چنین مواردی برخواهیم خورد.پدیده ای که

می شود آن را "تفسیر به رای سطحی" یا "معنی کردن در ۳۰ ثانیه" نامید.

معنی کردن تک تک ابیات اشعار موجود در کتب فارسی ۱۲ سال تحصیلات مقدماتی جزء سرفصل آموزشی

دبیران فارسی بوده و هست.با همه ی سادگی موضوع،این عمل باعث پیدایش تفکری در اکثر

فارغ التحصیلان سیستم آموزشی شده که نه تنها به خود زحمت تفسیر یک متن ادبی را نمی دهد،بلکه به

معنی تحت اللفظی آن نیز قانع است.نتیجه این که برای معنی کردن و یافتن لبّ کلام دست به دامان این

و آن می شود.

به علت شغلی که داشته ام،این امر زمانی برایم جلوه ی بیشتری پیدا کرد که در شب یلدا با خیل آدمهایی

مواجه بودم که درخواست خرید "دیوان حافظ با معنی" داشتند! و من در تلاشی بیهوده،سعی در تغییر نظر

این قشر فرهیخته! و متفاوت! جامعه را داشتم.برایشان مثالی می زدم که بازگویی اش خالی از لطف

نیست:"فرض کنید شما چنین کتابی را خریداری کرده و تفالی به آن می زنید.صفحه را باز می کنید و برای

مثال شعر"یوسف گمگشته باز آید به...والخ" می آید و در ذیل آن آمده که (همسرتان با شما آشتی کرده و

به خانه باز می گردد!)...فاجعه زمانی رخ می دهد که نه اینکه شما با همسر خود قهر نباشید،بلکه اصلا

مجرد باشید!!!"

هر چند به شخصه بار اصلی این تقصیر را بر گردن سیستم اشتباه آموزشی می دانم که مخاطب قول

معروف"ماهی به دست آدم می دهن ولی ماهیگیری به آدم یاد نمی دهن!" است.ولی این دلیل تعطیل

نمودن عقل و استنباط خویشتن آدمی نمی شود.

سخن درباره ی عدم شناخت به تفسیر و تاویل به همین جا خلاصه نمی شود و در صورت ادامه ی مطلب،

کار به جاهایی می رسد که برای رفع سوء برداشت "هزار جهد" بباید کرد.

پ.ن : معلمی داشتیم در سال سوم ابتدایی که سواد ادبی پایینی داشت،ولی در اصرار بر اشتباهات

خویش،یگانه ی دوران بود.درس فارسی به شعری از سعدی رسیده بود با این مطلع:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد                           که   رحمت   بر   آن   تربت   پاک   باد

میازار موری که دانه کش است                           که جان دارد و جان شیرین خوش است

............

بعد،سوالی به عنوان تکلیف درسی در پایان شعر آمده بود با این عنوان که :

"این بیت از کیست؟ میازار موری که دانه کش است..."

جواب معلم این بود که "خب معلومه که مال سعدیه دیگه!"

و هرچه اصرار کردم که "آقا تو بیت اول اسم شاعر بیت دوم اومده.این بیت مال فردوسیه ه ه ه ه !"

باقی ماجرا را مطمئنا حدس می زنید........نرود میخ آهنین بر سنگ!

بگذریم.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 12:24 با دستان رضا|

۱ - دوس داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟

۲ - خلبان.

۱ - چرا؟

۲ - تا صدامو بکشم.آخه صدام بی رحمه.خونه ها رو خراب می کنه.

.................

۱ - می دونی تنبیه یعنی چی؟

۲ - آره.یعنی کتک زدن.

۱ - تو خونه کتکت می زنن؟

۲ - آره.

۱ - می دونی تشویق یعنی چی؟

۲ - نچ.

................

۱ - کارتونو بیشتر دوس داری یا مشقو؟

۲ - مخشو!

۱ - کارتونو چی؟

۲ - کم.

۱ - دیشب دیدنیها چطور بود؟

۲ - خیلی قشنگ بود!!

...............

۱ - بابات با کمربند می زنتت؟

۲ - نه.آخه بابام چاقه.بهش میگن آقا چاقه.دیگه کمر نمی ندازه!

................

۱ - دیروز مشقاتو کی تموم کردی؟

۲ - ساعت ۱۱ شب!

۱ - چرا انقد دیر؟

۲ - آخه خانوممون مشق زیاد داده بود.سه صفحه بود.

.....................

این ها جک نیست.مصاحبه های عباس کیارستمی با بچه های دبستان شهید معصومی تهران در بهمن سال ۱۳۶۶ بوده که فیلمی به اسم "مشق شب" رو تشکیل می ده.فیلمی که برای من که با بچه های توی فیلم ۶۵ یا ۶ سال تفاوت سنی دارم هم ، پر از نوستالژیه.مخصوصا اون بابایی که میگه "همه ی این چیزایی که ما به بچه ها تو مدرسه یاد می دیم،به درد نخوره.باید بهشون اندیشیدن رو یاد بدیم،نه این همه مشق."

یاد مشق ها و املاهای خودم می افتم که اگه ۱۹ می شد بابام اخلاقش تند می شد.یا اینکه کارتون ها همیشه با طعم استرس مشق ها همراه بود.دلم واسه کودکیم تنگه امشب.بدجووووووووووووووور.

یه بچه ای تو فیلم می گه نمی خوام بزرگ شم تا مثل بزرگا همه اش با هم دعوا کنیم.

دیدن این فیلم رو به همه پیشنهاد می کنم.

این نوشته اصلا یه متن ادبی نیست.فقط صفحه رو باز کردم و نوشتم.

تمام طول فیلم یاد آهنگ "دهه ۶۰" افتادم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:5 با دستان رضا|

و امروز

در زمانه ای که

رعشه بر پاهای وفا افتاده

و شب از داروغه ها

سراغ ماه را می گیرد

لبان توست

که طعم روزهای خوب را می دهد

   *   *   *

در عسرت زندگی

که پروانه ها

پرهای خود را بریده اند

تا در دسته ی کرم ها پنهان شوند

و آفتابگردان ها

روی خود را به لامپ ها بر می گردانند

لبخند چشمان توست

که شکل روزهای خوب را دارد

                                                                        ۱۰ فروردین ۸۹


پس آمد:

مشخصا این نوشته تقدیمی ست.

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 20:15 با دستان رضا|

                                                                                           به سارا

بگو بگو/که چه کارت کنم،بگو/که چه کارت کنم ...

هندزفری در گوش،روی تختم دراز کشیده ام و این آهنگ مرا می برد به اسفند ۸۷.حتی یک بار نشده که این آهنگ نامجو مرا دقیقا به همان بازه ی زمانی با طعم گس آن روزها نبرد.همان طوری که آهنگ "زلف" چیزی از وجود مرا در یک زمان به خصوص جا گذاشته.روزهایی که در حال برخاستن بودم و تحریرهای نامجو و معصومیت حرکات زهرا امیرابراهیمی(که در کلیپ اش بازی کرده بود) چیزی را از دوران کودکی(و یا شاید قبل از تولد) به یادم می آورد که نمی دانم چیست.

حالا این همه روده درازی کردم که چه؟

وقتی آلبوم آخر نامجو را(که حالا از تب "اثر جدید" بودن آن گذشته ایم) گوش می دهم،به خود می گویم این ها کار نامجوست؟چرا هیچ شوری در من بر نمی انگیزد؟چرا(به جز ۲ قطعه) هیچ track آن،حال آدم را دگرگون نمی کند؟نامجویی که "نهادم بر لبت لب را..."،نامجویی که "ای ساربان..."،نامجویی که "زلف بر باد مده..." را با آن حس عمیق می خواند،چه بر سرش آمده که حالا "خان باجی نرو..." یا "دلا دیدی..." را تا این اندازه بی شور(با تمام گریه زاری هایی که سعی شده وارد کار گردد) می خواند؟

اگر فیلم "آرامش با دیازپام ۱۰" را دیده باشید،حتما یادتان هست که وقتی در خیابان ابن سینا(پشت دانشگاه تهران) "این پخش که می کنی عطرت..." را دکلمه می کند،چه کاپشن ساده ای پوشیده!بعد مقایسه کنید با نامجویی که موهایش را از پشت بسته و روی سن یکی از سالن های ونیز کنسرت اجرا می کند،آن هم با مقدار معتنابهی پیانو و گلشیفته(که البته در جای خود بسیار هم عزیز است)!

باید قبول کنیم که نامجویی که شب ها در خوابگاه دانشگاه تهران نان و ماست می خورد و برای دوستانش سه تار می زد،از غم مردم می گفت،با درد آن ها می خوابید،با نامجویی که در دل اروپا با امکانات کامل موسیقی تولید می کند،رمین تا آسمان فرق دارد.

در بین دوستان خود مثلی داریم که "محدودیت،خلاقیت می آورد"،ولی حالا به این نتیجه رسیده ام که علاوه بر آن،امکانات باعث افت خلاقیت می شود.همین ها باعث شده که آهنگ های آلبوم آخر محسن نامجو(هیچ کاری به دکلمه های سیاسی و اروتیک او ندارم) مانند کارهای قبلی او به دل نچسبد.

محسن خنیاگر و عصیانگر حالا شاید فقط یک خواننده ی عصبانی باشد که البته این عصبانیت تا حدی قابل درک است،ولی دلیلی بر پوشاندن ضعف احساسی(و گاهی حتی تکنیکی کارهای او) نمی شود.

یاد شعری از حسین پناهی می افتم که در بخشی از آن چنین می گوید:

اونم از فرهادش

تیشه اشو داده به اسمال آقا

جاش یه دیزی خورده

بی نعنا،بی ی ی ی نعنا...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 19:36 با دستان رضا|

کودکم؟

در کدام قطعه ی این قبرستان بزرگ خوابیده ای؟

رایحه ی کدام گلی را که بوییده بودی                              .....  گل  گل  ......   گل

پخش می کنی

که کرم ها این چنین سپاسگزارم می شوند؟

کاغذ کدام کلوچه ای را که خورده بودی                ....       کلوجه     کلوچه    کلوچه ......

در جیب ات نگه داشته ای

که هنوز این جا عطر آن می پیچد؟

کودک تمامی وجودم!

کودک ِ تمام ام!

دلت برای این تن گرم که حریصانه تو را می خواهد

تنگ نیست؟

چه جای شِکوه!

که شاهرگ خاک این زمین پیامبر عطر توست                       .....  عطر  ...   عطر   ...

و اگر عطر تو این همه جان را آرامش است                 آااااااااااارااااااامش

دوری ات را من

به خون دل

به جان می خرم.

                                                                     ۱۳۸۸/۸/۲۲  قبرستان تازه آباد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:30 با دستان رضا|

استخوانهایم حسرت شنیدن فریادهای فرو خفته ام را داشتند

چه گویم ات؟

که صراحت نگاه ات بزرگ تر از غرور سکوتم بود.

 

                                                                          ۸۸/۸/۱۸

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:23 با دستان رضا

کیفور می شوی کهنه معبود ِ چپق بر لب

تضرّع و "قدر"های سالانه را به نظاره نشستن؟

چموشان درّه ی درد

                         هزارتوهای بی انتهای جهالت را

                                                                   بیرون جهیده اند.

گمان به صلابت پیشین مَبَر

ما دلیر کافران ِ واژه ی گناه ایم

                              که حتّی به نشئه ی عصمت خویش شک می بریم.

              *          *          *

چپق ات را کنار بگذار

بیا امشب شیشه بزنیم

و تو را به دیدار انسان ببرم.

اگر هنوز گیوه ی زئوسی ات را از پا به در نکرده ای

گام به گام من نمی توانی آمد

که من چکمه پوش تمامی کوه هایت شده ام

و پیر مرد ِ چپق بر لب را به دنبال نخواهم آمد.

              *          *          *

بیا و سوختگانی را ببین که از رویاهایشان "خدا" ساختند

تا تو را به تضرّع هزاران باره نخوانند و اشک ریزان ِ جوابت نمانند.

بیا و ببین که پسرانت خانه را متعفّن کرده اند

آن زمان که صدای کوبه ی اندرونی ات را

به خاراندن گوش بی پاسخ می گذاشتی.

              *          *          *

می خواهم بدانم

که قبرستان سکوت ات،هنوز

برای نعش های بی جان جا دارد؟

نمی ترسی از این همه که وجودت را نامومن اند؟

از قیلوله ی تخدیرت برخیز

کمی به روز شو مَرد!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:8 با دستان رضا|

چشمانم یائسه شده اند

از روزی که کودکم را دفن کردم

از این رو بدجور گـُر گرفته ام.

جوهر کلامم خشک شده

و جز نگاه،سخنی ندارم.

شیرابه ی روحم

از کیسه ی زباله ی گریه هایم ریخت

و گربه ها حریصانه آن را لیسیدند.

حالا هر شب این وجود نا آشنا را

به تقلـّا

از تنم در می آورم تا خوابم بگیرد.

ناگزیر ِ این روزهایم شده که

عشق قِی کنم.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:22 با دستان رضا|

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:8 با دستان رضا|

گفت: "اگر قرار باشد یکی از اینها را ببوسی،کدام را انتخاب می کنی؟ لبم،گردنم،گونه ام،پیشانی ام."

 

گفتم

 

با دلخوری گفت: "جواب تست: لب=عشق ، گردن=شهوت ، گونه=دوستی ، پیشانی=آرامش"

 

آرامش را نمی فهمید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:3 با دستان رضا|

                                                        برای  جوادم

بیا عزیز دلم

پتوی تنهاییم تو را گرم خواهد کرد

من دروغ گفتم

کنار صداقت لهجه ی نگاهت

زیباترین ِ کلام ها را نجوا خواهم کرد

تو را ورای این نقاب گس هم

که کلام را در دهانمان خشکانده

دوست دارم

تو را با دردهایت

دوست دارم

و آغوشت را مأمن درشت دانه های اشکم خواهم یافت

تو آنی که گر سر به شانه اش گذارم

ناگزیرم از صراحت

پس فرارهای کودکانه ام را از گرمای دلت

تعبیر به چیزی جز نزدیکی درد نکن

* * *

اگر خواستی پتویم را بردار

و برو در حیاط دراز بکش

و تا دم ِ آرامشت هزاران "ده ثانیه"

به آن جا نگاه کن

فقط سردت نشود

همین!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:2 با دستان رضا|

آن شب

که یکی از بسیار کاشی های سیاه به زمین افتاد

من او را دیدم

که چون دخترکی آرام

دنیایی را که ساخته بود

نوازش می کرد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:17 با دستان رضا|


آخرين مطالب
» مردی گفتن،زنی گفتن
» عبارات منفور-1
» ما که رفتیم پادگان!
» 3.
» 2.
» آخه آدم تك به گب ايه!
» نقره ای
» 1.
» جستن خوشبختی در معنی!
» روزی که رفت از یاد...روزی که ماند در یاد


Design By : Pichak